طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۷

جز غم یار نخواهم که بدل غم باشد

چون یکجا غم یار و غم عالم باشد

خالی از زمزمهٔ عشق مبادا نزمی

که اگر بزم بهشت است جهنم باشد

هر زمان ای مژه بر داغ دلم اشک‌مریز

کین گلی نیست که محتاج به شبنم باشد

نیست چون آینه در روی زمین غمازی

بس دریغست که در بزم تو محرم باشد

خفته بر بستر آرام دلم با غم دوست

همچو زخمی که هم‌آغوش بمرهم باشد

حلقهٔ عیش نه درخورد دل ماست مگر

حلقهٔ زلف تو یا حلقهٔ ماتم باشد

عیش و غم قسمت عشاق بنوبت نرسد

شادی و کلفت این طایفه با هم باشد

در غم از حزن رقیبم چکنم چون بینم

غیر درهم بود و زلف تو درهم باشد

«طالب» این جور که از آدمیان دید بدهر

باد دان انس پذیرد اگر آدم باشد