طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۳

دل تلخی فراق تو را دیده می‌رود

وین باده از سبوی تو نوشیده می‌رود

غم تیره‌خواست تاکه زاحباب دست عذر

بر دامنش زید که رنجیده می‌رود

از بس جراحتم همه می در وجود من

چون آب در زمین خراشیده می‌رود

از رشک شانه دم زده ماریست دل از آن

برخویشتن چو زلف تو پیچیده می‌رود

خوش می‌رود که باز نیاید ولی بهوش

دلداده‌ئی که روی ترا دیده می‌رود

فرسوده گشت پای طلب «طالب» ترا

واکنون چو اشک سوی تو غلطیده می‌رود