طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۲

غم او با دل ما گوشهٔ چشمی دگر دارد

بهرکس می‌نماید روی مارا در نظر دارد

چه مرغست این هوای دل که آسایش نمی‌بینم

ز پروازش دمی با آنکه نه بال و نه پر دارد

نکو موئیست مژگان نیش او دلریش کی سازد

که زنبور ستمگر نیز از مو نیشتر دارد

چکار افتاد ایندل را بیازار تنک ظرفی

که دایم گوشهٔ چشمی بدست شیشه‌گر دارد

دوز خم از دو خدنگ ناز او در دل خورم کاری

که در هر ناز چشم او نهان ناز دگر دارد

دو ماراست این دو زلف او که بر جان می‌زند زخمم

بنوبت هر یکی با مار زلف او دو سر دارد

دم از طوطی زند کلک تو «طالب» در شکرریزی

سراپا آتشست اما زبان از نیشکر دارد