طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۸

باز میخواهد گلابی بر رخ عالم زند

ریزه بارانی که باگلها دم از شبنم زند

قطره کم کم میچکاند ابرتر بر لوح خاک

راست چون بازندهٔ نردی که نقش کم زند

هرکسی هنگامه‌ئی سازد تماشا را وچرخ

تا تماشائی کند هنگامه‌ها بر هم زند

زخم ما محتاج مرهم نیست آری زخم یار

می‌زند زخمی که در راحت دم از مرهم زند

چون تو در گلشن حجاب از رخ براندازی زشرم

غنچه بربندد نقاب خود گره محکم زند

عشق هم آدم فریب افتاده «طالب» هوشدار

نیست شیطان لیک چون شیطان ره آدم زند