باز طاوس خرامی سوی ما میآید
بنده آمدنش وه ز کجا میآید
میگذارد قدم از ناز و چو میگردد باز
از نشان قدمش بوی حنا میآید
این خرامنده بزنار میپرسید که کیست
آشنائیست که بیگانه نما میآید
روی جنت ننمائید بمن کین گلزار
بوی بیدردیش از آب و هوا میآید
کی کند رغبت همراهی ارباب نیاز
آنکه صد قافله نازش ز قفا میآید
چون نیاید ز دلم خون که ز دلدار جداست
چه عجب خون اگر از عضو جدا میآید
بفسونی که کند غارت صد قافله هوش
این فریبندگی از باد صبا میآید
غم فرستادهٔ عشق است عزیزش دارید
که غریبست و ز اقلیم وفا میآید
«طالب» از چهرهٔ دلدار ببین صورت حال
که چو آئینه بصد نور و صفا میآید