طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۹

بسودای میانش چون سر من جیب زانو شد

ز بس اندیشهٔ نازک دلم باریک چون مو شد

چوره بگشود بر تمکین غرورش کاروان چین

ز کفرستان زلف او بتاز آباد ابرو شد

بزور بازوی پیلان جنگی بود بازویم

کمان ابروی او دیدم و زورم ز بازو شد

عبیری بود روح افزا غبار فتنه بر زلفش

چو آمد بر دماغ بیدلان بیهوش دارو شد

نگاهی داشت چشمم جانب ابروی او ناگه

براو جادوی چشمت خواند افسونی که آهو شد

بیاد سیب مشکین زنخدانش زدل «طالب»

کشیدم دوش آهی کین ترنج سبز خوشبو شد