پاس دل دار که در کوچهٔ مستی نزنند
از عدم مست نیاید در هستی نزنند
نمک نشأه بر آن سست وفا باد حرام
که دم نزع دم از باده پرستی نزنند
بلبلی را که بود زمزمه جاگلبن عرش
لاجرم نغمهٔ مستانه به پستی نزنند
دست بردست زدن کار زنانست زنان
مرد در معرکه جز تیغ دو دستی نزنند
بی صلاح مژهٔ تیغ زن او «طالب»
نیستی قفل فنا بر در هستی نزنند