یکی بسوی چمن بیدلان گذار کنید
تفرج گل و نظارهٔ بهار کنید
بهر گلی که رسد دست آرزو زنهار
بیوی دوست بچینید و درکنار کنید
فراق گل چو زند دامنی بر آتش دل
ز دود ناله جهان را بنفشهزار کنید
ز گرمی طلب خویش تا نگردم سست
مرا پیاده و امید را سوار کنید
وصیت است براین اهل مشرب از لب حلم
که بر گدائی میخانه افتخار کنید
ز حدگذشت جفا دوست دشمنان تا چند
بما سلوک بر آئین روزگار کنید
بعالم ای غم و اندوه دل فراوانست
ضرور نیست که در ملک ما شکار کنید
چو ابر و دود بهم طرفه پیچشی دارند
دو زلف یار تماشای جنگ مار کنید
بهر دیار که «طالب» گذشت همچو نسیم
عبیر جیب من از خاک آندیار کنید