تشنه لبان تن بمرگ بیلب او دادهاند
تیغ اجل را چو آب سر بگلو دادهاند
نیست قرارش بدل نیم نفس کز ازل
طفل سرشک مرا با مژه خو دادهاند
چشم و دل عاشقان نیست سزاوار خواب
بهر چه این زخمها تن برفو دادهاند
نیست درازی عجب از شب هجران یار
زآنکه شهیدان عشق عمر باو دادهاند
چون دل «طالب» درست ماند کین دلبران
سنبل مورا شکست برگل رو دادهاند