طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۳

من و بزمی که دراو طرح دل خوش فکنند

عود و غم هردو چو بینند در آتش فکنند

من و بزمی که درآن بزم غزالان بهشت

مشک سایند و بجام می بیغش فکنند

دور ازین حاشیهٔ بزم چو آن حاشیه‌ام

که ببرند ز مکتوب و در آتش فکنند

شاهبازان خیال تو گشایند چو بال

سایه بر تارک دلهای مشوش فکنند

درغم هجر تو آنانکه گریزند به صبر

خار خشکی بدم شعلهٔ سرکش فکنند

بستر خار و خس از کف ندهی «طالب» اگر

زیر پهلوی تو دیبای منقش فکنند