من و بزمی که دراو طرح دل خوش فکنند
عود و غم هردو چو بینند در آتش فکنند
من و بزمی که درآن بزم غزالان بهشت
مشک سایند و بجام می بیغش فکنند
دور ازین حاشیهٔ بزم چو آن حاشیهام
که ببرند ز مکتوب و در آتش فکنند
شاهبازان خیال تو گشایند چو بال
سایه بر تارک دلهای مشوش فکنند
درغم هجر تو آنانکه گریزند به صبر
خار خشکی بدم شعلهٔ سرکش فکنند
بستر خار و خس از کف ندهی «طالب» اگر
زیر پهلوی تو دیبای منقش فکنند