طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۱

ایخوشا بخت نسیمی که چو خوابش ببرد

دزد آهسته و آهسته نقابش ببرد

خاک آنکو بکف‌آور چه کنی نقد حیات

عمر بادیست بینداز که آبش ببرد

خوی او در ره بیداد که داد دل ماست

هر درنگی که بیند بشتابش ببرد

گرم خونی چو تو ایدل نتوان یافت بدهر

تیغ اگر آب بود خون تو آبش ببرد

شکر آبیست میان دل ما و لب یار

جان نحیف است مبادا شکرآبش ببرد

باغیوریست مرا کار که نتواند باد

تحفهٔ بوسه بنزدیک رکابش ببرد

چون ز حال دل «طالب» کند آن نغمزه سؤال

اضطراب آید و از یاد جوابش ببرد