بدست حسن چو برقع زرخ براندازد
زمانه بر سر خورشید چادر اندازد
بیار تا رسد این نامهٔ سرشک آلود
چه نقشها که بیال کبوتر اندازد
بخار عقل رگ و ریشهٔ دماغ نسوخت
جنون کجاست که عودی بمجمر اندازد
نگه براه تو از بس گران رکابی اشک
ز دیده تا مژه چندین تکاور اندازد
چو باده نوشکنی در قدح مبین زنهار
مباد چشم تو زهری بساغر اندازد
ز بحر زاده مگر طفل خامهٔ «طالب»
که چون صدف زدهان عقد گوهر اندازد