طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۶

بدست حسن چو برقع زرخ براندازد

زمانه بر سر خورشید چادر اندازد

بیار تا رسد این نامهٔ سرشک آلود

چه نقشها که بیال کبوتر اندازد

بخار عقل رگ و ریشهٔ دماغ نسوخت

جنون کجاست که عودی بمجمر اندازد

نگه براه تو از بس گران رکابی اشک

ز دیده تا مژه چندین تکاور اندازد

چو باده نوش‌کنی در قدح مبین زنهار

مباد چشم تو زهری بساغر اندازد

ز بحر زاده مگر طفل خامهٔ «طالب»

که چون صدف زدهان عقد گوهر اندازد