طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۹

دل نقد جان بخاک در دلستان سپرد

بوسید آستانش و با بوسه جان سپرد

اندوه عشق بر در غم خانهٔ دلم

قفلی زد و کلید بدست فغان سپرد

هر نقد عشوه‌ئی که لبش ز آستین فشاند

حسرت بدیده دیده بدل دل بجان سپرد

مست آمدم بسیر چمن ناگهان نسیم

رنگ از رخم رود و بیرگ خزان سپرد

جز شعله سرکشی بکمند جهان نبود

آنهم بدست گرمی خویت عنان سپرد

سردی عجب ز خوی تو نبود که در جهان

هر آتشی که مرد بخوی تو جان سپرد

نازم بهمت دل «طالب» که در بساط

هر جوهری که داشت بتیغ زبان سپرد