طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۸

بیغم دلی که با او درد طلب نباشد

گریان بروز نبود نالان بشب نباشد

این یار آشنا رو در کشور دل ما

بیگانه می‌نماید شخص طرب نباشد

ما پیرو خیالیم بر آستانهٔ دوست

بوس نهانی ما محتاج لب نباشد

مارا نفس بگرمی باشعله همعنا نست

تبخالهٔ لب ما مخصوص تب نباشد

ما از دیار مهریم نشنیده نام کینه

مهتاب کشور ما خصم قصب نباشد

گستاخئی اگر رفت معذوردار «طالب»

دیوانه مشربان را حسن ادب نباشد