جگر مخور اگرت کار دل نکو نشود
چه احتیاج جگر خوردنست گو نشود
براه دل نشوم همعنان غم ترسم
که ناگهان سبب کسر شأن او نشود
مگر نسیم چمن همره آورد ور نی
مشام ذوق تسلی بجذب بو نشود
چسان ترانه بدل جوشدم بعهد نشاط
که در مصیبتم انگیزههای مو نشود
چنان به تشنه لبی مایلم که گر آبم
ز جوی تیغ تو آرند در گلو نشود
باین تهور و این طرف کاشکی «طالب»
بمرگ اهل دلت مردن آرزو نشود