آ نم که مهر و مه ز چراغم فشردهاند
صبح از تبسم گل باغم فشردهاند
مستان ذوق گریه بسا اشک آفتاب
کز پردههای دیده و داغم فشردهاند
خون اثر که زینت منقار بلبل است
از ناخن ترنم زاغم فشردهاند
انگیز نیم رشحهٔ فیضم بمغز نیست
گوئی بدست شعله دماغم فشردهاند
«طالب» غمین مباش که خورشید ریزههاست
این قطرهها که نذر ایاغم فشردهاند