حاشا که در بساط دلی دردخو بود
ذوقی که نیم غنچه تبسم از او بود
زلف بتان عرصهٔ کشمیر بخت ما
آشفته بینی از همهٔ تار مو بود
ای آ نکه جذب نشترم ازسینهمیکشی
گر نیش غمزهایست بهل تا فرو بود
میخانه ظرف باده و دل مست اشتیاق
کآلودهٔ ترشح جام و سبو بود
آ خرچه همتاست که باموجصدمحیط
چشم لبی بیکدو دهن آبجو بود
شوق آشنای جاذبهٔ کام ذوق ماست
زهریکه نا رسیده بلب در گلو بود
بی داغ یک نگه ز تونی زخم نیمناز
خودگو مرا میان شهیدان چهرو بود
« طالب » من و تراکفگلچین ندادهاند
پرواز مرغ جرأت ما یاد بو بود