طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۶

کسی شکنجه‌کش اضطراب دل باشد

که ناخن خفقانش نفس گسل باشد

نقاب‌سینه برافکن‌زروی دل‌عیب‌است

که نور آینه پنهان بزیرگل باشد

مکن به نسبت همدردیم بدل‌گستاخ

بهل که ذره ز خورشید منفعل باشد

ببزم یکجهتی همنشین نطق مباد

زبان آنکه نه از دودمان دل باشد

خیال بحث گریزد ز مبحثی‌که دراو

ستیزه مانع آشوب و مستدل باشد

بدور جلوهٔ تیغ تو گر شبی خورشید

سری بجیب کشد خون او بحل باشد

بدیده را طلب طی نمود و نزدیکست

که «طالب» از ره ترک ادب خجل باشد