کسی شکنجهکش اضطراب دل باشد
که ناخن خفقانش نفس گسل باشد
نقابسینه برافکنزروی دلعیباست
که نور آینه پنهان بزیرگل باشد
مکن به نسبت همدردیم بدلگستاخ
بهل که ذره ز خورشید منفعل باشد
ببزم یکجهتی همنشین نطق مباد
زبان آنکه نه از دودمان دل باشد
خیال بحث گریزد ز مبحثیکه دراو
ستیزه مانع آشوب و مستدل باشد
بدور جلوهٔ تیغ تو گر شبی خورشید
سری بجیب کشد خون او بحل باشد
بدیده را طلب طی نمود و نزدیکست
که «طالب» از ره ترک ادب خجل باشد