طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۸

عشق با کوکب عشاق هوس می‌گردد

شعله در گلشن این طایفه خس می‌گردد

درد را بادل طوطی منشان کاری نیست

این شکاری پی نخجیر مکس می‌گردد

یا رب این ناقه نظریافتهٔ محمل کیست

که بیادش دل جبریل جرس می‌گردد

درصف مشربیان جلوهٔ ناموسی نیست

شیخ این طایفه برگرد هوس می‌گردد

عشق را بلبل مستی است بگلشن غم نام

که بیادش چمن قدس قفس می‌گردد

مانع ریزش این گریه نمیدانم چیست

که جگر بر مژه می‌آید و پس می‌گردد

عشق گر فرصت آهی ندهد «طالب» را

دو جهان سوختهٔ برق نفس می‌گردد