شراب جز بشب ماهتاب نتوان خورد
چومه پیاله بدزد شراب نتوان خورد
گلوی تشنه بدریا رساندنی دارد
تمام عمر فریب سراب نتوان خورد
من حریص شرابم که لحظه لحظه خورم
می دو آتشه چندانکه آبنتوان خورد
بمصحف رخ او یاد میکنم سوگند
قسم بهر ورق و هرکتاب نتوان خورد
بنوش باده بمهتاب عمر کز پس مرگ
در آفتاب قیامت شراب نتوان خورد
ز خشکی مژه در پارهٔ جگر مزه نیست
بلی چوبینمک افتد کبابنتوان خورد
ز خوان رشگ بدین اشتها که « طالب » راست
چو مار طره بجز پیچ و تاب نتوان خورد