ز بسکه اشک فشانم گه نظارهٔ صبح
سپید گشت مرا دیده در ستارهٔ صبح
باب دیدهام ایچرخ آستین مفشان
که عقد گردن شامست گوشوارهٔ صبح
گدشت عمر و بر این چشم تر شبی نگذشت
که طفل اشک نبندد بگاهوارهٔ صبح
بحلقه حلقهٔ آهم نظر کن ای گردون
دگر مناز به خلخال و گوشوارهٔ صبح
نه دود آه اثر داد و نه سیاهی بخت
شب وصال تو حیران شدم ز چارهٔ صبح
نه بی سحر شب غم بسکه تیره گشت دلم
هزار جان بفشانم بیک اشارهٔ صبح
خروس عرش نیم تا سحر خروشم زار
من و ز اول شب نالهٔ نقارهٔ صبح
دو چشم من چو دو پستان خونفشان «طالب»
کنند پرورش طفل شیر خوارهٔ صبح