شها بجام تو می آب زندگی اثر است
در او نه ترس خمار و نهبیم دردسر است
بعمر خضر ترا مژدهای سکندر وقت
که آب حکم تو در جوی عدل درگذر است
ز موج حادثه هر کشتیی خطر دارد
بغیر کشتی دریاکشان که بی خطر است
تو آن شهنشه دریا دل سحاب کفی
که گوش چرخ ز آوازهٔ تو پرگهر است
بکشتی ار گذرد باده بر کف تو رواست
که دست ابر مثال تو بحر موجور است
چه نسبت است ز روی سخا ترا بهمحیط
تو در مقام کرم دیگری و او دگر است
تو گنجها نهی از دُرکنی دلیر دلیر
محیط لرزان بریک دو دانهٔ گهر است
بگیر کشتی می بر کف و بنوش که جام
به پیش همت دریاکش تو مختصر است
زمان همیشه زمان تو دور دور تو باد
که روزگار تو از فصل گل شکفتهتر است