هرگز سرم ز نخل طرب سایهئی نیافت
جز غم بسی قدم رو و همسایهئی نیافت
چندانکه بهر پرورشم گشت روزگار
بر شیر تر ز دایهٔ غم دایهئی نیافت
ای داغ عشق تاج تو بر سر نهاد دل
چون فرق زیب ترز تو پیرایهئی نیافت
صد پاره دل فراز مکان رفت عاقبت
بالا تر از مقام وفا پایهئی نیافت
نی بد نه نیک گفت بهنگام فیض عشق
«طالب» کسی نماند کز او دایهئی نیافت