طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۴

چو گل را پرده از رخسار برخاست

صدای بوسه از گلزار برخاست

صبا زد آتشی بر جان بلبل

که دود تلخش از منقار برخاست

صبا چون دید از دیدن فرو ماند

ز هر سو مژدهٔ دیدار برخاست

مکرر دانهٔ تسبیح گشتم

که از بخت بدم زنار برخاست

صبا دود دلم سوی چمن برد

ز گلشن ابر آتشبار برخاست

نه خاراست و نه خس کز رشک آن روی

همه مو بر تن گلزار برخاست

سبک با درد او هر دل که بنشست

گران چون نالهٔ بیمار برخاست

شبستان چون نباشد سرد «طالب»

که بنشست آفتاب و یار برخاست