چو گل را پرده از رخسار برخاست
صدای بوسه از گلزار برخاست
صبا زد آتشی بر جان بلبل
که دود تلخش از منقار برخاست
صبا چون دید از دیدن فرو ماند
ز هر سو مژدهٔ دیدار برخاست
مکرر دانهٔ تسبیح گشتم
که از بخت بدم زنار برخاست
صبا دود دلم سوی چمن برد
ز گلشن ابر آتشبار برخاست
نه خاراست و نه خس کز رشک آن روی
همه مو بر تن گلزار برخاست
سبک با درد او هر دل که بنشست
گران چون نالهٔ بیمار برخاست
شبستان چون نباشد سرد «طالب»
که بنشست آفتاب و یار برخاست