طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵

مستم و گستاخ بوسی زآن دهن خواهم گرفت

وز لبش در بوسه کام خویشتن خواهم گرفت

بی‌سبب چون طوطی خوش‌لهجه خامش نیستم

عقل می‌داند که سامان سخن خواهم گرفت

دارم از دیوان حسن او خط سبزی بدست

باج رعنائی ز شمشاد چمن خواهم گرفت

خاک کنعانم که می‌چینم گل امداد بخت

از نسیم بخت بوی پیرهن خواهم گرفت

گر فلک زینگونه خواهد بود با من چیره‌دست

پای تا سر همچو زلف او شکن خواهم گرفت

ساختن چون شمع خاموشم بجامی ابلهی است

من که چون پروانه کام سوختن خواهم گرفت

«طالب» از غیرت شهیدان نگاهش را بحشر

که گریبان گاه دامان کفن خواهم گرفت