طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۹

اگر نه خستهٔ عشقی تو رنگ کاهی چیست

وگرنه سوختهٔ آه صبحگاهی چیست

چنان زروی تو در نور خورده غوطه‌شبم

که صبح گر بدمد گویم این سیاهی چیست

دلا ز چاشنی انتقام بیخبری

وگرنه اینهمه اظهار بیگناهی چیست

شکسته ضعف پر و بال نامه‌ام ورنه

شب فراق تو آرام مرغ و ماهی چیست

قبول جور و ستم هست در طریقت عشق

ولی زبان مگشائی که دادخواهی چیست

ترا که دامن امید مغفرت بکف است

دلیر شو بکنه توبه از مناهی چیست

بیک ستیزه چه از جای رفته‌ئی «طالب»

بمیر اینهمه بیطاقتی و واهی چیست