طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸

مرا که شور جنون بر سر خمار منست

سزد که بانگ بر آرم که کار کار منست

باختیار مکن ترک می ز بهر خدا

که بنده عاقل و مختار اختیار منست

ز سیر گلشن و میخانه سر متاب که باز

خزان توبه افسردهٔ بهار منست

بنزد عقل نباشد بخار جوهر روح

وگر بخار بود فی المثل بخار منست

کسیکه علم نظر خوانده است میداند

که چشم حسرت «طالب» در انتظار منست