طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۳

آنکه بی رنگی از او رنگ بر دروی منست

و آنکه پیوند گره بگسلد ابروی منست

آنکه جز شاهد غم چهره در او ننماید

آب چشم من و آئینهٔ زانوی منست

یارب از آفت تاراج دوا ایمن باد

درد عشق تو که تاج سر هر موی منست

با سر خار غمت یاد نهانی نکنم

بستر من همه جا همره پهلوی منست

چون هدف قبلهٔ ناوک نیم آیا ز چه رو

روی پیکان تو چون قبله نما سوی منست

گرچه با کین فلک تاب نمی‌آرم لیک

ترک عادت نتوان مهر بتان خوی منست

جانب عشق تو چون کرد نظر «طالب» گفت

کین کمانیست که شایستهٔ بازوی منست