طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷

گرچه بیذوقم هنوزم بامی و ساغر خوشست

ورچه دل ناخوش بود از جام شوقم سر خوشست

عشق عالم سوز او را خواه برنا خواه پیر

هیزم این آتش بیدود خشک و تر خوشست

نازدلکش، عشوهٔ زیبا، صلح خوش، رنجش لذیذ

شیوه‌های حسن عالم سوز او یکسر خوشست

از لجاجتهای عشق طفل خود غمگین نه‌ایم

گردمی ناخوش بود اما دم دیگر خوشست

سوختم دل را کنون گردش همی نالم بر او

گلخنی را شغل آمیزش بخاکستر خوشست

با وجود شوق بال و پر نباشد جز وبال

هرکرا پروای شوقی هست بال و پر خوشست

حسن را بی شیوه‌های مختلف نبود شکوه

ماه با سیاره زیبا، شاه با لشکر خوشست

گرز خون پرگالها آورد مژگان تو بار

زین مشو غمناک «طالب» نخل بار آور خوشست