طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱

طپیده‌ام همه درخون ز ناله‌ام پیداست

کشیده‌ام همه زهر از پیاله‌ام پیداست

نموده‌ام همهٔ عمر درس گریه روان

به‌بین حواشی خون کز رساله‌ام پیداست

باشک چون چمن خویش کرده‌ام سیراب

طراوت جگر از برگ لاله‌ام پیداست

گمان برندکه ماهم ز زهره یافته رنگ

چنین که سبزی زهر از نوالهٔ‌ام پیداست

سپهر تلخی هجران حوالهٔ‌کرده بمن

منم که لذت عمر از حوالهٔ‌ام پیداست

ز دل غم کهنم لمعه میزند «طالب»

ز شیشه عکس می دیر سالهٔ‌ام پیداست