بخود زجنس نکوئی جز اینگمانم نیست
که چشم بر عمل زشت این و آنم نیست
چنان به نیک و بد کار خود گرفتارم
که هیچ آگهی از کار این و آنم نیست
چو آب عزتم از خاکساریست ولی
زمین نوردم و پروای آسمانم نیست
بهر طریق رفیقان موافقند بمن
که اختلاف میان دل و زبانم نیست
چو تاجر غنی آسودهام بهر بازار
چرا که نیست متاعی که در دکانم نیست
چو جوز پوچ ز آسیب دهر بر حذرم
که گر شکسته شوم هیچ در دهانم نیست
بقید غربتم آسوده از وطن «طالب»
که بلبل قفسم میل آشیانم نیست