دل ز غم درگرفت و آه بسوخت
سر ز میگرم شد کلاه بسوخت
سوی آن رخ پرید مرغ نگاه
پر و بالش به نیم راه بسوخت
آفتاب رخش گشود نقاب
پردهٔ مشتری و ماه بسوخت
لمعه زد حسن باز دل بگداخت
برق خندان شد و گیاه بسوخت
شعلهٔ زد علم بدیده ز دل
اشک بریان شد و نگاه بسوخت
نسبت روی آتشین عرقم
کهربارا چو برگ کاه بسوخت
تکیه برسنگ خاره زد «طالب»
ز آتش عشق تکیهگاه بسوخت