یک سینه چو دل در برآهت نگرفتست
یکدیده در آغوش نگاهت نگرفتست
با اینهمه شوخی که ترا در سر هر موست
گل گوشهٔ دامان کلاهت نگرفتست
یارب چه غیوری که چو من شوخ نیازی
یک ره بتصور سر راهت نگرفتست
گه رخش ادائی بدل شیفته می تاز
سهل است کسی دست نگاهت نگرفتست
همچون دل «طالب» گهر سرمهٔ عصمت
فیض نظر از چشم سیاهت نگرفتست