منم که آب طرب شعله در مزاج منست
شوم چو تشنه تباشیر غم علاج منست
ز شوخی آنکه برنگ گل و نسیم بهار
همیشه نیش نزاکت زند مزاج منست
رسید شدت نیش درون بمعراجی
که رشح آب خضر ریزهٔ زجاج منست
من و تصور دیهیم خسروی هیهات
کلاه فقر مبارک مرا که تاج منست
مراست مرتبه در پایهٔ که استغنا
نظر بهمت من کرده احتیاج منست
غم کسادی بازار کی خورم «طالب»
نفاست گهرم مایهٔ رواج منست