طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹

بتن جز خرقهٔ ناموسیم نیست

مذاق حلهٔ طاوسیم نیست

جبین عرش میبوسم بصد ناز

دماغ فرش مسند بوسیم نیست

گزیدم میوهٔ صد کام آن ذوق

چو لب خائیدن افسوسیم نیست

نهادم داغ بر سر تا نگوئی

کیانی افسر کاوسیم نیست

چشیدم شهد مطرب با لب نوش

بذوق نغمهٔ ناقوسیم نیست

محبت چهرهٔ داغی برافروخت

که شمعی در دل فانوسیم نیست

امیدم خسته دارد ورنه در بخت

ستان افتادن پابوسیم نیست

چه ذوق ازعرش دارد فرش‌طورم

سر منصور و پای موسیم نیست

من و آزادگی چون طبع «طالب»

چو دل در طرهٔ محبوسیم نیست