منم که نالهٔ من صوت دلپذیر منست
خراش لازمهٔ ناخن صفیر منست
بدست کاتب صنع آن گهرفشان قلمم
که گوش کون و مکان تشنهٔ صریر منست
از آنمیان من و هوش، بحث آشوبست
که عقل مرشد هوشست و عشق پیر منست
چو عزم فیض معانی کند ولایت فیض
کمین شکار که طبع شیر گیر منست
فروغ شعشعهٔ آفتاب عالمتاب
غبار دامن آیینه ضمیر منست
صفا ز طینت من جوش میزند گوئی
خمیر مایهٔ خورشید در خمیر منست
بیا بعالم علوی نظر کنان «طالب»
ببین که عرش کمین پایهٔ سریر منست