طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷

منم که نالهٔ من صوت دلپذیر منست

خراش لازمهٔ ناخن صفیر منست

بدست کاتب صنع آن گهرفشان قلمم

که گوش کون و مکان تشنهٔ صریر منست

از آنمیان من و هوش، بحث آشوبست

که عقل مرشد هوشست و عشق پیر منست

چو عزم فیض معانی کند ولایت فیض

کمین شکار که طبع شیر گیر منست

فروغ شعشعهٔ آفتاب عالمتاب

غبار دامن آیینه ضمیر منست

صفا ز طینت من جوش میزند گوئی

خمیر مایهٔ خورشید در خمیر منست

بیا بعالم علوی نظر کنان «طالب»

ببین که عرش کمین پایهٔ سریر منست