شمع خورشیدم و ظلمتکدهام بی نورست
عیسی وقتم و هر مو بتنم رنجورست
جان بلب دارم و تلخست دهان پنداری
حرف شیرینی جان هم غلط مشهورست
زآن مشبک دلم از غمزهٔ معشوق که او
آنچه خواند نگهش نیشتر زنبورست
نیک و بد را بیکی دست نگهدار که نیست
بی خیال تو اگر مست و گر مستورست
کسر نفس است مرا یاد ز (عرفی) «طالب»
ورنه وصف گهر و قطره ز دریا دورست