طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

کس نیامد برما شاد که ناشاد نرفت

خوشدلیهای جهانش همه از یاد نرفت

بگیاهی نوزیدیم که بی‌شعله نسوخت

بر غباری نگذشتیم که بر باد نرفت

آنچه بر سینهٔ ما رفت ز نیش مژهٔ

برسر کوهکن از تیشهٔ فرهاد نرفت

و آنچه بردل ز نسیم سر زلف تو گذشت

از صبا برشکن طرهٔ شمشاد نرفت

طرح خورشید رخت تازه برلوح وجود

چهره پرداز جهان برسر ایجاد نرفت

غم نیامد برما بی مدد دور سپهر

طفل بی سعی پدر جانب استاد نرفت

شورشیرین نشد از خاطر پرویز و هنوز

رنگ خون از رخ این اشک جگرزاد نرفت

کس نیامد بجهان کز غم ابنای زمان

کف زنان رقص کنان تا عدم آباد نرفت

سوخت در ظلمت شب «طالب» و زغیرت خویش

بر در صبح بدریوزهٔ امداد نرفت