جسم از غم فربهم نزارست
یک برگ گلم دو جامه دارست
دوریست که حلق تشنگان را
امید به تیغ آبدارست
هرجا که بود پیاله عیش است
هر فصل که میخوری بهارست
چون یار نباشدم دل آزار
پروردهٔ دست روزگارست
محروم ز می نشستگان را
خمیازه نمک چش نهارست
هر مو بسرم ز غایت ضعف
در هجر تو نخل سایه دارست
یا در طلب مراد سستیم
یا پای نصیب در نگارست
دست از طلب مراد شستیم
تا پای نصیب در شکارست
عزت طلب است طبع «طالب»
زآن در نظر سپهر خوارست