طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

عقل بصد خامشی قفا خورد از ما

دانی اگر دم زند چها خورد از ما

ما می مشرب ز جام کفر کشانیم

ساغر اسلام پشت پا خورد از ما

جوشدش از کام ذوق چشمهٔ حیوان

آنکه بلب شربت ثنا خورد از ما

رویدش از خاک گور سبزه الماس

آنکه بدل نشتر هجا خورد از ما

واعظ هذیان سرا کجاست که لختی

نیش عصا دشنهٔ ردا خورد از ما

آنکه نقاب عروس دهر گشاید

صد شکرستان برونما خورد از ما

ما همه «طالب» نمود پاک زبودیم

عقل همان پای سیمیا خورد از ما