چو عزم صید شود آسمان شکار مرا
هوای دل بتماشا برد غبار مرا
بشکر انکه شدم بندهٔ تو نیست دمی
که گوش من نکند سجده گوشوار مرا
بجستن آمده ابروی کبک و چشم تذرو
مگر هوای شکار است شهسوار مرا
سرم گران ز خمار کدورتست مگر
می لطافت او بشکند خمار مرا
نثار نعل سمند تو جان خشک منست
مگر قبول تو آبی دهد نثار مرا
فلک ثنای خود و من دعای او گویم
چه نسبت است بکار سپهر کار مرا
شهنشهی است بگیتی پناه من «طالب»
خداش باد نگهبان نگاهدار مرا