طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

خوش آنکه بجوئی دل بیچارهٔ خود را

ممنون سراغی کنی آوارهٔ خود را

از ضعف نگاهم نرسد سوی تو هرچند

پیوند کنم رشتهٔ نظارهٔ خود را

آن طفل یتیمم که ز بس بیکسی از یاد

در یوزه کنم جنبش گهوارهٔ خود را

آن برکه خونم که کنم چشمهٔ یاقوت

همچون رگ نشتر زده فوارهٔ خود را

آن به‌که لب از خواهش الماس بیندم

رسوا نکنم داغ نمک خوارهٔ خود را

تا چون گل صد برگ بسوی تو فرستم

از سینه برآرم دل صد پارهٔ خود را

«طالب» صفت آلوده بخون مژه دیدم

ز آئینه رخسار تو رخسارهٔ خود را