طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

دیدمش مست بر خساره پریشان موها

گره از زلف گشاده زده بر ابروها

رو ترنج ذقنی جوی طبیبا که دلم

نشکند تلخی صفراش بدین لیموها

باز صف بسته بخون ریز دلم خوبان را

زلفها از طرفی وز طرفی گیسوها

من مشام دل پر درد نمی‌دزدم لیک

بوی تأثیر نمی‌آید ازین داروها

چشم با سرمه ز چشمان دگر ممتازست

راست چون آهوی مشکین ز دگر آهوها

زخمی تیغ ترا جان بلب آمد گستاخ

که چه تعویذ دهد بوسه بر آن بازوها

کفر آزردن دلهاست ایا دینداران

یاد گیرید مسلمانی ازین هندوها

از نم اشک چو تیغ مژه زنگار گرفت

شب هجران توام آینهٔ زانوها

آه «طالب» بود از آه غریبان ممتاز

همچو بوی سر زلف تو ز دیگر بوها