طالب آملی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۱

خدایگانا آنی که شخص دولت را

بر آستین تو وقف است بوسه‌های جبین

تو آن سپهر خیالی که در ولایت فیض

سواد حکم ترا عقل کل کند تمکین

زمانه مردمک چشم خویش حل سازد

که گاه مهر زدنها بمالدت به نگین

بدور حفظ تو بی انتقام آسایند

سموم و شعله در آغوش لاله و نسرین

بیک شگفتگیت ای بساکه نقل کنند

بطرف جبهه و ابرو بزلف و کاکل و چین

زمانی ار بلب دیده دیر بوسیدی

رکاب عزم تو آن آستان خانهٔ زین

در این رهش پی تعذیر جرم این تأخیر

برون زد از لب اندیشه عذر کی نمکین

نشان نعل سمند ترا ز روی قیاس

بهیچ دیده نیاراست دید خاک نشین

عنان کشید که آن نقشهای دلکش را

بجذب ناصیه حاصل کند ز سطح زمین

که چون جبینش از این فخر بر فلکساید

هلال زادی گردد فراز عرش برین

بخاک پای تو کاین بود وجه تأخیرش

دگر تو آیندئی در ضمیر خویش ببین

ادب گواست که این عذر اگر ندادی روی

بحشر هم خوی خجلت چکیدیش ز جبین

کنون سزد که بدین فکر تازه غوطه دهیش

کلاه گوشهٔ اندیشه در گل تحسین

همیشه تا متفرق بود بنات النعش

ترا عناصر اقبال جمع چون پروین