طالب آملی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۳ - من بخت خویشتن را نیک آزموده‌ام

ای صاحبی که تاشده‌ام ازدر تو دور

یک لحظه بی دعا و ثنایت نبوده‌ام

هرصبحدم که دیده فرو شسته‌ام زخواب

ذات ترا بوصف ملایک ستوده‌ام

همچون زبان خامهٔ خود روزهٔ سخن

دایم بآب گوهر مدحت گشوده‌ام

برهر ورق ز دفتر وصف سخای ابر

صد جا قلم بمدح کفت آزموده‌ام

فرزانه صاحبا سخن نامناسبی

شخصی رسانده بگوشت شنوده‌ام

یعنی بمجلسی که در اوفتنه سر زدست

من نیز دود آتش آن فتنه بوده‌ام

حاشا بخاکپای تو سوگند کاین حدیث

کذبست ومن بکذب زبان کم گشوده‌ام

آری نگویم اینکه دراین بزم فتنه‌خیز

نموده‌ام عبور عبوری نموده‌ام

اما چنانکد باد در آید بخانه ئی

ناکنده کفش رخنهٔ رفتن گشوده‌ام

من پا شکسته کی سر رفتن بیزمها

دارم، کدام روز بدین وضع بوده‌ام

پایم بریده باد جزاین بارگر بسهو

هرگز خیال مجلس اینان نموده‌ام

وین هم که رفته‌ام نه هوس بود رهبرم

قسمت چنان کشیده عنان ربوده‌ام

حاجت بشاهدم نبود چونکه روشن است

بر حضرت تو این روش آزموده‌ام

دانی که تا زبزم تو محروم مانده‌ام

رخ جز به آستان خیالت نسوده‌ام

تاکرده‌ام زکوی تو پرواز ذره‌وار

چون دیده مرغ خانگی خویش بوده‌ام

لیکن باشنائی دهقان دل مدام

از کشت بخت سبزهٔ خجلت دروده‌ام

آری گناه بخت منست این نه جرم غیر

من بخت خویشتن را نیک آزموده‌ام