صاحبا مدت هجر تو که عمرش کم باد
هم تو دانی که بر این دل شده چون میگذرد
توسقیم این فدوی زنده و آنگاه صحیح
غور کن غور که عمرش چه زبون میگذرد
مست حرمان چو گذر میکند از وادی شوق
همره محمل صد قافله خون میگذرد
دیگ مغزش ز تف هجر چو میگیرد جوش
قلقل سور ازین طاس نگون میگذرد
مجملاً بی تو ز دامن ز پی طرهٔ آه
شعلهٔ داغ درونش ز برون میگذرد
ایندم ازمرهم وصلش دل داغی بکف آر
ورنه آشوب دماغش ز جنون میگذرد