ای شرع تو مروج دین پیمبری
زیب از تو یافته روش شرع گستری
دعوای غبن عمر کنند اهل روزگار
بر روزگار چون تو نشینی بداوری
گر خلق با نسیم ولای تو دم زنند
آفاق را کنند یکی گوی عنبری
یکدل کم است مهرتر از آنکه مهر تو
دارد هزار ذره چو این مهر خاوری
تا ذره ذره را دل دیگر برآورد
نقاش داده دل را شکل صنوبری
شد دهر را سپیده نشان چشم انتظار
تا صبح وار از افقی سر برآوری
تا چند شام کفر کند عرض تیرگی
وز بیم صبح دین نکند پیرهن دری
وقت است کز نشیمن اقبال مستدام
چون خور برون خرامی با تیغ حیدری
وانگه بسعی بازوی اسلام برکشی
زین روبهان کفر لباس غضنفری
یکچند گرد معجرشان مغفری بفرق
بنمای معجزی که کند باز معجری
بشکن شکسته زورقشان را بموج قهر
وانگاه ده بدجله خونشان شناوری
جمعی کز آن میانه با اسلام مایلند
فرمایشان به جادهٔ شرع رهبری
(طالب) رسید وقت دعا دست دل برآر
وانگه بدین دعا کن ختم ثناگری
گر خطبهٔ نشانه بود خطبهٔ ترا
انجم کند خطیبی و افلاک منبری
شرعت همیشه تازه بود در میان خلق
وین رسم خوش اساس نیابد مکرری