فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵۲ - رسیدن خبر حرکت کسری به خاقان و ترس او

بسغد اندرون بود خاقان که شاه

به گرگان همی رای زد با سپاه

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب

شده سغد یکسر چو دریای آب

همی‌گفت خاقان سپاه مرا

زمین برنتابد کلاه مرا

از ایدر سپه سوی ایران کشیم

وز ایران به دشت دلیران کشیم

همه خاک ایران به چین آوریم

همان تازیان را بدین آوریم

نمانم که کس تاج دارد نه تخت

نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت

همی‌بود یک چند باگفت وگوی

جهانجوی با لشکری جنگجوی

چنین تا بیامد ز شاه آگهی

کز ایران بجنبید با فرهی

وزان بخت پیروزی و دستگاه

ز دریا به دریا کشیده سپاه

بپیچید خاقان چو آگاه شد

به رزم اندرون راه کوتاه شد

به اندیشه بنشست با رای‌زن

بزرگان لشکر شدند انجمن

سپهدار خاقان به دستور گفت

که این آگهی خوار نتوان نهفت

شنیدم که کسری به گرگان رسید

همه روی کشور سپه گسترید

ندارد همانا ز ما آگهی

وگر تارک از رای دارد تهی

ز چین تا به جیحون سپاه منست

جهان زیر فر کلاه منست

مرا پیش او رفت باید به جنگ

بپوشد درم آتش نام وننگ

گماند کزو بگذری راه نیست

و گر در زمانه جز او شاه نیست

بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی

شوم با سواران چین پیش اوی

خردمند مردی به خاقان چین

چنین گفت کای شهریار زمین

تو با شاه ایران مکن رزم یاد

مده پادشاهی و لشکر به باد

ز شاهان نجوید کسی جای اوی

مگر تیره باشد دل و رای اوی

که با فر او تخت را شاه نیست

بدیدار او در فلک ماه نیست

همی باژ خواهد ز هند وز روم

ز جایی که گنجست و آباد بوم

خداوند تاجست و زیبای تخت

جهاندار و بیدار و پیروز بخت