فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۴۷ - حمله غاتفر به کاروان هدیه و واکنش خاقان

گذر مرد را سوی هیتال بود

همه ره پر از تیغ و کوپال بود

ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه

کشیده رده پیش هیتال شاه

گوی غاتفر نام سالارشان

به جنگ اندورن نامبردارشان

چو آگه شد از کار خاقان چین

وزان هدیهٔ شهریار زمین

ز لشکر جهاندیده گان را بخواند

سخن سر به سر پیش ایشان براند

چنین گفت باسرکشان غاتفر

که مارا بدآمد ز اختر به سر

اگر شاه ایران و خاقان چین

بسازند وز دل کنند آفرین

هراسست زین دوستی بهر ما

برین روی ویران شود شهرما

بباید یکی تاختن ساختن

جهان از فرستاده پرداختن

زلشکر یکی نامور برگزید

سرافراز جنگی چنانچون سزید

بتاراج داد آن همه خواسته

هیونان واسبان آراسته

فرستاده را سر بریدند پست

ز ترکان چینی سواری نجست

چوآگاهی آمد به خاقان چین

دلش گشت پر درد و سر پر ز کین

سپه را ز قجغارباشی براند

به چین وختن نامداری نماند

ز خویشان ارجاسب وافراسیاب

نپرداخت یک تن به آرام و خواب

برفتند یکسر به گلزریون

همه سر پر از خشم و دل پر زخون

سپهدار خاقان چین سنجه بود

همی به آسمان بر زد از خاک دود

ز جوش سواران به چاچ اندرون

چو خون شد به رنگ آب گلزریون