فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۳ - زیارت آتشکدهٔ آذرگشسب و حرکت به سوی روم

چو چشمش برآمد بآذرگشسب

پیاده شد از دور و بگذاشت اسب

ز دستور پاکیزه برسم بجست

دو رخ را به آب دو دیده بشست

به باژ اندر آمد به آتشکده

نهاده به درگاه جشن سده

بفرمود تا نامهٔ زند و است

به آواز برخواند موبد درست

رد و هیربد پیش غلتان به خاک

همه دامن قرطها کرده چاک

بزرگان برو گوهر افشاندند

به زمزم همی آفرین خواندند

چو نزدیکتر شد نیایش گرفت

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

ازو خواست پیروزی و دستگاه

نمودن دلش را سوی داد راه

پرستندگان را ببخشید چیز

به جایی که درویش دیدند نیز

یکی خیمه زد پیش آتشکده

کشیدند لشکر ز هر سو رده

دبیر خردمند را پیش خواند

سخنهای بایسته با او براند

یکی نامه فرمود با آفرین

سوی مرزبانان ایران زمین

که ترسنده باشید و بیدار بید

سپه را ز دشمن نگهدار بید

کنارنگ با پهلوان هرک هست

همه داد جویید با زیردست

بدارید چندانک باید سپاه

بدان تا نیابد بداندیش راه

درفش مرا تا نبیند کسی

نباید که ایمن بخسبد بسی

از آتشکده چون بشد سوی روم

پراگنده شد زو خبر گرد بوم

به پیش آمد آنکس که فرمان گزید

دگر زان بر و بوم شد ناپدید

جهاندیده با هدیه و با نثار

فراوان بیامد بر شهریار

به هر بوم و بر کو فرود آمدی

ز هر سو پیام و درود آمدی

ز گیتی به هر سو که لشکر کشید

جز از بزم و شادی نیامد پدید